خرید بک لینک
سرگشته دلی دارم ، در وادی ِ حیرانی
آشفته سری دارم ، زآشوب ِ پریشانی
طبعی است مشوّش تر از باد ِخزان در من
وز باد گرو برده ، در بی سر و سامانی

از یاد ِ زمان رفته ، آن قلعه ی متروکم
تن داده به تنهایی ، خو کرده به ویرانی
کورم من و سوتم من ، پروده ی لوتم من
روح بَرهوتم من ، عریان و بیابانی
تا خود نَفسی دارم ، با خود قَفسی دارم
زندانی و زندانم ، زندانم و زندانی
از وَهم گران بارم ، چندان که نمی یارم
تا تخته برون آرم ، زین ورطه ی توفانی
فرق است میان ِ من ، وین زاهدک پر فن
پیشانی او بر سنگ ، من سنگ به پیشانی
من باد بیابانم ، خاشاک مِی اَفشانم
در دشت و نمی دانم ، در باغ ، گل اَفشانی
سرگشتگی ام چون دید ، چون حوصله ام سنجید

میراث به من بخشید ، آواره ی یمگانی

----------------------

حسین منزوی

برچسب: نویسنده: یاسین پارسامنش تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 22:31

صفحه بندی